تبليغاتX
::صدای اعتراض تنهایی،سکوتم را می شکند::
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386
ديروز ... باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ... و اما امروز.... باز باران

بي ترانه... باز

 باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها ...مي چکد بر فرش خانه... باز مي آيد

صداي چک چک غم... باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده... نمي دانم...نمي فهمم

 کجاي

قطره هاي بي کسي زيباست؟... نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که ان کودک... که زير

ضربه شلاق

باران سخت مي لرزد... کجاي ذلتش زيباست؟

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 1:20 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385
اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم


اگر جایی کنم پیدا ترا تنها نمی یابم


اگر جایی کنم پیدا و تنها هم ترا یابم

 دست و پا گم می کنم خود را نمی یابم!

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 20:42 | | لینک به این مطلب
سه شنبه چهاردهم آذر 1385
سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !......... گفتي: جور ديگر بايد

ديد.......ديدم

ولي !.............. گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !............. او نه چشمهاي خيس و

شسته ام

 را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!! فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: " ديوانه باران

نديده !! "

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 13:3 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385
گفتمش دل مي خري گفت چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند ...خنده کرد و دل ز دستانم

ربود...تا به

خود باز آمدم او رفته بود...دل زدستش روي خاک افتاده بود...جاي پايش روي دل جا مانده بود

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 21:14 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385
اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه

است دل

عاشق شکستن صد گناه است

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 21:13 | | لینک به این مطلب
شنبه بیستم آبان 1385
 کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم .....کفشاي پاره ميخريم .... اسباب کهنه ميخريم ..... بي

اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟؟؟

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 13:4 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هجدهم آبان 1385
خیلی قشنگه....
زندگی مثل یک دیکته می مونه. یه غلط می نویسی و هی پا کش می کنی. غافل از اینکه

اجل داد  

میزنه برگه ها بالا..!!!!

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 18:59 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سوم آبان 1385

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

 بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من


هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش


نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام
».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي


خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که

نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام...

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 15:58 | | لینک به این مطلب
یکشنبه سی ام مهر 1385
نمی دونم...
يكي بود يكي نبود اون كه بود تو بودي اون كه تو قلب تو نبود من بودم يكي داشت يكي نداشت اون كه

داشت تو بودي اون كه جز تو كسي رو نداشت من بودم يكي خواست يكي نخواست اون كه خواست تو

بودي اون كه نخواست از تو جدا بشه من بودم يكي رفت يكي نرفت اون كه رفت تو بودي اون كه بجز تو

دنبال هيچكي نرفت من بودم

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 22:58 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هجدهم مهر 1385
آخرين بار که او را ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم و گفت من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه

 مي دهي ؟ گفتم : بر سر هر گوري صليبي مي نهند اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز زيرا آنجا

گورستان عشق من است

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 21:29 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیستم شهریور 1385
خدایا اگر درد عاشقی را می چشیدی تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی اگر چون من به مرگ

آرزوهایت می رسیدی پشیمون می شدی از اینکه عشق را آفریدی

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 0:4 | | لینک به این مطلب
شنبه هجدهم شهریور 1385
مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و

در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:اين مشعل و سطل آب را كجا مي

بري؟ فرشته جواب داد:مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم

را خاموش كنم.آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدارا دوست دارد

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 14:23 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هشتم شهریور 1385
؟؟؟؟
احساس می کنم از همیشه تنهاترم

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 21:11 | | لینک به این مطلب
جمعه سوم شهریور 1385
خدايا آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت خواهشي

دارم... تو در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار .

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 10:59 | | لینک به این مطلب
جمعه سوم شهریور 1385
یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم -*- وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم -*- پر پروانه

شکستن هنر انسان نيست -*- گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم -*- يادمان باشد سر

سجاده عشق -*- جز براي دل محبوب دعايي نکنيم -*- يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند

-*- طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 10:58 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385
به نظر تو چی باشه خوبه ؟


خالي خالي ام .

تهي از باده عشق و نواي شعرگونه هاي عشق

 تنها همچون نسيمي  که گرده هاي خاکستر دلم را بهم مي زند و مي رود ،

 ناتوان تر از آنکه بتواند سرخي خاکستر را روشن تر کند .

مي خوانم و خاطراتم را صدا مي زنم :

آرزويي است مرا در دل ....

هر دم آن هوسران را ...

آري آغاز دوست داشتن است ....

من به پايان دگر نيانديشم ...

 اي  که دلي پر از صفا داري از او وفا مجو ،

 هرگز ......

 در ميان گريه صدايي مبهم مي ناليد :

 دوستش دارم نميداني .......

 

ولي صد افسوس که صداي من ديگر به گوش خاطره ها نمي رسد .

افسوس که سپيدي عشق من در ميان حقايق تلخ ، سياه شده .

افسوس که بزرگ شدم

 و پاکي و معصوميتِ دروغِ شيرينم کدر شد

 و حالا نه عشقي است نه

حسرتي.....

ونه...

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 22:9 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385
شمردن بلد نيستم

دوست داشتن بلدم!

و گاهي شده....

يکي را دو بار دوست داشته باشم

دو نفر را يک جا.

چه کار مي شود کرد؟

دوست داشتن بلدم

شمردن بلد نيستم.....
نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 22:5 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385
شاید روزی رفتم...

شاید نغمه ی دلنشین تنهایی را ٬تنها سرودم...

و از باد به خاطر تکان دادن گلبرگ های رنجور و خسته ی گلهای باغچه ی خانه مان تشکر کردم

شاید دیگر نبینم..

آن حوض پر از ماهی های کوچک قرمز و خالی از آب حیاط خانه ی همسایه را از روی پشت بام

و نگاه غضبناک پسر کوچک همسایه را از لب حوضشان..

شاید روزی رفتم...

و درخت انجیر خانه مان حتما با من خداحافظی می کند..

و شاید گریه هم کند و حتما با خود میگوید :

شاید از تشنگی بمیرم من!!!

نگاهم با نگاه ملتمس قناری زرد و کوچک زندانی شده در قفسی تنگ گره می خورد..

حتما دانه و آب می خواهد..

ولی رفتن مرا می بیند و با خود می گوید :

حتما مرا زیر درخت انجیر خاک می کنند!!!

و چه رنجور و زیبا می خواند سرود رفتن را...

دیگر چیزی به یاد نمی آورم..

با همه وداع گفتم..

ولی نه!!

یکی را فراموش کردم

و چه خوب شد که زود به یاد آوردم

به اتاقم می روم..

در کمدم را که بوی خاک می دهد باز می کنم..

دفتری بیرون می آورم..

آخرین صفحه اش را می خوانم:

(( شاید دیگر ننوشتم ))

دفتر را می بندم و باز هم آن را درون کمد خاک گرفته ام پنهان می کنم..

برای چه؟؟!! نمی دانم!!!.....

باز به حیاط می روم..

دیگر چیزی نمانده!!

دیگر وقت رفتن است..

چشمانم را می بندم و یک مشت آب به صورتم می زنم تا کسی گریه ام را نبیند..

در را باز می کنم..

قدم به بیرون می گذارم..

در را می بندم..

ناگهان پسر کوچک همسایه مان را روبرویم می بینم که دیگر غضبناک نگاهم نمی کرد..!!

و صدای شکستن چیزی را از پشت سرم می شنوم..!!!!

اما....

شاید روزی برگشتم!!!!

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 17:9 | | لینک به این مطلب
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385

غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا آمد
خار خنديد و به گل گفت سلام و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود
دست بي رحم كه آمد نزديك
گل مغرور ز وحشت پژمرد
ليك ناگاه !
خار در دست خليد و گل از مرگ رهيد
!
صبح فردا خار با شبنمي از خواب پريد
!
گل صميمانه به او گفت سلام

خار صميمانه به او گفت : عليك !

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 10:31 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دوم مرداد 1385
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 14:11 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دوم مرداد 1385

کاش رها ميدشم از کاش ها....کاش...

 بايد رفت....

بايد حصارها را در هم کوبيد...

 بايد ....بايد ها را انکار کرد...

بايد واژها را مانند اشکهايم رها کنم ...

بايد زندگي کنم...

بايد..براي بايد ها باشم....

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 12:28 | | لینک به این مطلب
شنبه هفدهم تیر 1385
 
روزي عشقت رو دزديدم!
 
و براي اينکه جاش مطمئن باشه
اون رو تو قلبم قايم کردم.....
 
 اما نمي دونستم که يه روز
 براي اينکه اون رو پس بگيري
 قلبم رو مي شکني!
 
 سهم من از تو شايد
همان ستاره اي بود كه چون نگاهم كردي
 به زمين افتاد.....
 
 دلم مي خواست باران ستاره بر من بباري!
 
شايد پنداشتي که حيف است.....
 
حيف است ستاره ها زير پا بمانند!
نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 17:44 | | لینک به این مطلب
شنبه هفدهم تیر 1385

در هر غروب

در امتداد شب

 

من هستم وتمام تنهايي

با خويشتن شکستن

 

اين راز سر به مهر

تا کي درون سينه نهفتن

 

گفتن

ياري کن

 

مرا به گفتن اين راز  باز ياري کن.......

اي روي تو تيره شبان آفتاب روز

 

              مي خواهمت هنوز..........

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 17:41 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385
از تنهایی خسته شدم...
همیشه وقت سفر شیشه می شود سنگم

دلم گرفته خدایا،چقدر دلتنگم

تمام جاده نگاهش به ردپای من است

منی که اول راه هزار فرسنگم

و آسمان نگاهم ستاره می پوشد

شبی که با تب آغاز عشق در جنگم

هنوز پنجره از ردپای من خالیست

اگر چه در غزل آشوب جاده می لنگم

قرار ما شب باران ـ شبی که می آیم

همان شبی که بپیچد دوباره آهنگم

به گوش پنجره هایی که رو به دریایند

که منعکس شود عشق از سکوت بی رنگم

من اشک های خودم را به دوش می گیرم

برای آنکه ببینی چقدر دلتنگم

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 20:54 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هفتم تیر 1385
نشسته ام تنها

در عمق ظلمت تردیدهای خویش

با قصه های باد.

آیا کسی از دوردست می آید؟

آیا کسی از روزهای سبز صداقت

پیغام می دهد؟

آیا کسی

ـ در وسعت غروب،

شعری برای فصل های تباهی

شعری برای من

شعری برای رود

شعری برای پنجره می خواند؟

آیا کسی

پرنده ی زیبای مهربانی را

درکوچه باغهای دلم

پرواز می دهد؟

تشویش من ز چیست؟

تشویش من ز کیست؟

فریادها

در شهر سنگ ها و مترسکها

خاموش می شوند.

دیگر زمان عشق های جدایی گذشته است.

اینک منم

انسان مضطرب

انسان خسته ی وامانده در شیب

با کوله بار شعر

شعری برای رود

شعری برای باد

شعری برای پنجره

شعری برای شب....

 

 

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 17:53 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هفتم تیر 1385
.....؟؟
من دلم می خوا هد

نفسی تازه کنم

و تراویدن تنهایی را در پیله ی خود

مثل روییدن یک شاخه ی سرخ میخک

باز احساس کنم

آه من می دانم

که صمیمیت را وسعت بی فایده ای

می بخشم

دوستی.بسته ی پیچیده به روبانها نیست

که کسی روز تولد به کسی هدیه کند.

من تما میت خود را در سفره ی چرمینی

خواهم پیچید

وشبی در چار سوی باد رها خواهم کرد.

چه کسی می داند؟

شاید از برکه ی متروکی هم

صدفی صید شود

 

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 17:23 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هفتم تیر 1385
مکن از خواب بیدارم

که گاهی خواب خرگوشی

فرو رفتن به دنیا ی فراموشی

برای آن کسی که روز و شب بیدار بیدار است

برای آن کسی که چون زمین پیوسته در کار است

گرفتار و گران بار است

بود درمان

برای من

که از اندیشه سرشارم

دمی در عالم رویا فرو رفتن

بود آغاز بیداری بی پایان

مکن از خواب بیدارم

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 17:1 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385
فقط همین...
رسم زندگی این است

روزی کسی را دوست می داری

و روز دیگر تنهایی

به همین سادگی

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 13:39 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سی ام خرداد 1385
ای ستاره ها
ای ستاره ها که بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

ای ستاره ها که از ورای ابرها

بر جهان نظاره گر نشسته اید

 ................................................

آری این منم که در دل سکوت شب

نامه های عاشقانه پاره میکنم

ای ستاره ها اگر به من مدد کنید

دامن از غمش پر از ستاره میکنم

....................................................

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

آخر آن نوای گرم و عاشقانه مرد

....................................................

جام باده سرنگون و بسترم تهی

سر نهاده ام بر روی نامه های او

سر نهاده ام که در میان این سطور

جستجو کنم نشانی از وفای او

.................................................

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دو رویی و جفای ساکنان خاک

کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید

ای ستاره ها،ستاره های خوب و پاک

.....................................................

رفته است و مهرش از دلم نمیرود

ای ستاره ها ،چه شد که او مرا نخواست؟

ای ستاره ها ،ستاره ها،ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 10:26 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385
سلامی از یه تنها به یه عالمه تنها
سلام...

به همه ی اونایی که از فرط تنهایی به کلبه ی کوچیک من سر میزنن...

امیدوارم که بتونم یه ذره از تنهایی تونو پر کنم....امیدوارم هنگامی که می خواستم برای همیشه

اینجا رو ترک کنم یه خاطره ی خوب از روز هایی که از شدت تنهایی به اینجا اومدین براتون باقی بذارم.

 

 

نوشته شده توسط کسی که اندازه ی تنهاییش به بزرگی خداست در 2:20 | | لینک به این مطلب