بي ترانه... باز
باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها ...مي چکد بر فرش خانه... باز مي آيد
صداي چک چک غم... باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده... نمي دانم...نمي فهمم
کجاي
قطره هاي بي کسي زيباست؟... نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که ان کودک... که زير
ضربه شلاق
باران سخت مي لرزد... کجاي ذلتش زيباست؟
اگر جایی کنم پیدا ترا تنها نمی یابم
اگر جایی کنم پیدا و تنها هم ترا یابم
دست و پا گم می کنم خود را نمی یابم!
ديد.......ديدم
ولي !.............. گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !............. او نه چشمهاي خيس و
شسته ام
را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!! فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: " ديوانه باران
نديده !! "
ربود...تا به
خود باز آمدم او رفته بود...دل زدستش روي خاک افتاده بود...جاي پايش روي دل جا مانده بود
است دل
عاشق شکستن صد گناه است
اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟؟؟
اجل داد
میزنه برگه ها بالا..!!!!
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم
و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي
تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد
باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من
هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه
جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه
چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا
خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.
فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش
نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟
من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و
زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي
تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من
قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه
ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند
كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.
من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي
خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که
نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام...
داشت تو بودي اون كه جز تو كسي رو نداشت من بودم يكي خواست يكي نخواست اون كه خواست تو
بودي اون كه نخواست از تو جدا بشه من بودم يكي رفت يكي نرفت اون كه رفت تو بودي اون كه بجز تو
دنبال هيچكي نرفت من بودم
مي دهي ؟ گفتم : بر سر هر گوري صليبي مي نهند اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز زيرا آنجا
گورستان عشق من است
آرزوهایت می رسیدی پشیمون می شدی از اینکه عشق را آفریدی
در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:اين مشعل و سطل آب را كجا مي
بري؟ فرشته جواب داد:مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم
را خاموش كنم.آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدارا دوست دارد ![]()
دارم... تو در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار .
شکستن هنر انسان نيست -*- گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم -*- يادمان باشد سر
سجاده عشق -*- جز براي دل محبوب دعايي نکنيم -*- يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند
-*- طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم
خالي خالي ام .
تهي از باده عشق و نواي شعرگونه هاي عشق
تنها همچون نسيمي که گرده هاي خاکستر دلم را بهم مي زند و مي رود ،
ناتوان تر از آنکه بتواند سرخي خاکستر را روشن تر کند .
مي خوانم و خاطراتم را صدا مي زنم :
آرزويي است مرا در دل ....
هر دم آن هوسران را ...
آري آغاز دوست داشتن است ....
من به پايان دگر نيانديشم ...
اي که دلي پر از صفا داري از او وفا مجو ،
هرگز ......
در ميان گريه صدايي مبهم مي ناليد :
دوستش دارم نميداني .......
ولي صد افسوس که صداي من ديگر به گوش خاطره ها نمي رسد .
افسوس که سپيدي عشق من در ميان حقايق تلخ ، سياه شده .
افسوس که بزرگ شدم
و پاکي و معصوميتِ دروغِ شيرينم کدر شد
و حالا نه عشقي است نه
حسرتي.....
ونه...
دوست داشتن بلدم!
و گاهي شده....
يکي را دو بار دوست داشته باشم
دو نفر را يک جا.
چه کار مي شود کرد؟
دوست داشتن بلدم
شمردن بلد نيستم.....
شاید نغمه ی دلنشین تنهایی را ٬تنها سرودم...
و از باد به خاطر تکان دادن گلبرگ های رنجور و خسته ی گلهای باغچه ی خانه مان تشکر کردم
شاید دیگر نبینم..
آن حوض پر از ماهی های کوچک قرمز و خالی از آب حیاط خانه ی همسایه را از روی پشت بام
و نگاه غضبناک پسر کوچک همسایه را از لب حوضشان..
شاید روزی رفتم...
و درخت انجیر خانه مان حتما با من خداحافظی می کند..
و شاید گریه هم کند و حتما با خود میگوید :
شاید از تشنگی بمیرم من!!!
نگاهم با نگاه ملتمس قناری زرد و کوچک زندانی شده در قفسی تنگ گره می خورد..
حتما دانه و آب می خواهد..
ولی رفتن مرا می بیند و با خود می گوید :
حتما مرا زیر درخت انجیر خاک می کنند!!!
و چه رنجور و زیبا می خواند سرود رفتن را...
دیگر چیزی به یاد نمی آورم..
با همه وداع گفتم..
ولی نه!!
یکی را فراموش کردم
و چه خوب شد که زود به یاد آوردم
به اتاقم می روم..
در کمدم را که بوی خاک می دهد باز می کنم..
دفتری بیرون می آورم..
آخرین صفحه اش را می خوانم:
(( شاید دیگر ننوشتم ))
دفتر را می بندم و باز هم آن را درون کمد خاک گرفته ام پنهان می کنم..
برای چه؟؟!! نمی دانم!!!.....
باز به حیاط می روم..
دیگر چیزی نمانده!!
دیگر وقت رفتن است..
چشمانم را می بندم و یک مشت آب به صورتم می زنم تا کسی گریه ام را نبیند..
در را باز می کنم..
قدم به بیرون می گذارم..
در را می بندم..
ناگهان پسر کوچک همسایه مان را روبرویم می بینم که دیگر غضبناک نگاهم نمی کرد..!!
و صدای شکستن چیزی را از پشت سرم می شنوم..!!!!
اما....
شاید روزی برگشتم!!!!
|
کاش رها ميدشم از کاش ها....کاش...
بايد رفت....
بايد حصارها را در هم کوبيد...
بايد ....بايد ها را انکار کرد...
بايد واژها را مانند اشکهايم رها کنم ...
بايد زندگي کنم...
بايد..براي بايد ها باشم....
در هر غروب
در امتداد شب
من هستم وتمام تنهايي
با خويشتن شکستن
اين راز سر به مهر
تا کي درون سينه نهفتن
گفتن
ياري کن
مرا به گفتن اين راز باز ياري کن.......
اي روي تو تيره شبان آفتاب روز
مي خواهمت هنوز..........
دلم گرفته خدایا،چقدر دلتنگم
تمام جاده نگاهش به ردپای من است
منی که اول راه هزار فرسنگم
و آسمان نگاهم ستاره می پوشد
شبی که با تب آغاز عشق در جنگم
هنوز پنجره از ردپای من خالیست
اگر چه در غزل آشوب جاده می لنگم
قرار ما شب باران ـ شبی که می آیم
همان شبی که بپیچد دوباره آهنگم
به گوش پنجره هایی که رو به دریایند
که منعکس شود عشق از سکوت بی رنگم
من اشک های خودم را به دوش می گیرم
برای آنکه ببینی چقدر دلتنگم
در عمق ظلمت تردیدهای خویش
با قصه های باد.
آیا کسی از دوردست می آید؟
آیا کسی از روزهای سبز صداقت
پیغام می دهد؟
آیا کسی
ـ در وسعت غروب،
شعری برای فصل های تباهی
شعری برای من
شعری برای رود
شعری برای پنجره می خواند؟
آیا کسی
پرنده ی زیبای مهربانی را
درکوچه باغهای دلم
پرواز می دهد؟
تشویش من ز چیست؟
تشویش من ز کیست؟
فریادها
در شهر سنگ ها و مترسکها
خاموش می شوند.
دیگر زمان عشق های جدایی گذشته است.
اینک منم
انسان مضطرب
انسان خسته ی وامانده در شیب
با کوله بار شعر
شعری برای رود
شعری برای باد
شعری برای پنجره
شعری برای شب....
نفسی تازه کنم
و تراویدن تنهایی را در پیله ی خود
مثل روییدن یک شاخه ی سرخ میخک
باز احساس کنم
آه من می دانم
که صمیمیت را وسعت بی فایده ای
می بخشم
دوستی.بسته ی پیچیده به روبانها نیست
که کسی روز تولد به کسی هدیه کند.
من تما میت خود را در سفره ی چرمینی
خواهم پیچید
وشبی در چار سوی باد رها خواهم کرد.
چه کسی می داند؟
شاید از برکه ی متروکی هم
صدفی صید شود
که گاهی خواب خرگوشی
فرو رفتن به دنیا ی فراموشی
برای آن کسی که روز و شب بیدار بیدار است
برای آن کسی که چون زمین پیوسته در کار است
گرفتار و گران بار است
بود درمان
برای من
که از اندیشه سرشارم
دمی در عالم رویا فرو رفتن
بود آغاز بیداری بی پایان
مکن از خواب بیدارم
روزی کسی را دوست می داری
و روز دیگر تنهایی
به همین سادگی
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
................................................
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
....................................................
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم و عاشقانه مرد
....................................................
جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام بر روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
.................................................
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها،ستاره های خوب و پاک
.....................................................
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها ،چه شد که او مرا نخواست؟
ای ستاره ها ،ستاره ها،ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
به همه ی اونایی که از فرط تنهایی به کلبه ی کوچیک من سر میزنن...
امیدوارم که بتونم یه ذره از تنهایی تونو پر کنم....امیدوارم هنگامی که می خواستم برای همیشه
اینجا رو ترک کنم یه خاطره ی خوب از روز هایی که از شدت تنهایی به اینجا اومدین براتون باقی بذارم.

